تبليغاتX
سکوت

 

سکوت

اينگونه دلتنگي گفتن ندارد . اما تو چنان حس گفتن را در من لبریز میکنی که اگر نگویم می میرم...

 

اگه کوچه صدام یه کوچه باریکه

اگه خونم بی چراغ چشم تو تاریکه

میدونم ...

لحظه یکی شدن توو اینه ها نزدیکه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط حمید  | 

اونقدر دلم گرفته که نمیتونم چیزی بگم به جز

حرف دلم در این ترانه عربی

مين حبيبي انا
چه کسی عشق من است
ردي عليه و قولي
جواب من را بده و به من بگو
 مين حبيبي انا
چه کسی عشق من است

 

انت اللي بحبو انا
تو عشق من هستی
ساكن بقلبي و روحي
تو در اعماق قلب و وجودم زندگی می کنی
و انت البلسم لجروحي
و تو دوای تمام زخمهای من می باشی
انت حياتي و غرامي انا
تو هستی من و تو نفس عشق من هستی

 

لما انت سألتي قلتلك بحبك
هنگامیکه از من پرسیدی به تو گفتم که دوستت دارم
سألتك تخبيتي بيطاوعك قلبك
و وقتی از تو پرسیدم حرف دلت را پنهان کردی
و قلبت نیز در این پنهان کاری با تو همراه شد
و ان كان صعب عليكي
و اگر گفتن آن برای تو سخت است
تحكي من العينين
با چشمانت آن را به من بگو
بعرف انا بعرف بعرف شو راح بتقولي
می دانم , من می دانم , می دانم که چه خواهی گفت


لو غبت دقيقه بتألم
اگر حتی لحظه ای ازمن دور بشوی من غمگین خواهم شد
و للنسمه عنك بتكلم
و با نسیم از تو صحبت خواهم کرد
مافي بجالمو حدى
هیچ کس مانند او زیبا نیست
عمري بغرامو ابتدى
و زندگی من از لحظه ای شروع شد که عاشق او شدم
احكي و يرد الصدى
حرف می زنم و پژواک صدایم در همه جا می پیچد


نظراتك بتقلي اسرقلي قلبي و طير
نگاه تو به من می گوید که قلبم را بربا و با من پرواز کن
 و بعدك عم تغلي عليه المشاوير
و هنوز مسیر پرواز احساسات من را بر می انگیزد
يلله الزمن سابقنا
زود باش زمان دارد می گذرد
و هربانه احلامو
و رویای روزگار دارد از بین می رود
و العمر لو ماعشقنا
و زندگی اگر که ما عاشق هم نباشیم
شو نفع ايامو
روزهایش هیچ سودی ندارند

 من شو بعد مخجوله
دیگر از چه خجالت می کشی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1387ساعت 8:26 بعد از ظهر  توسط حمید  | 

 

باید تورو پیدا کنم

شاید هنوز هم دیر نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط حمید  | 

 

تملی معاک

ولو حتی بعید عنی فی قلبی هواک

معاک قلبی معاک روحی یا اغلی حبیب

تملی حبیبی بشتاق لک

+ نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط حمید 

عشق

اميدي كه زندگي مي بخشد تحمل لحظه هاي سخت طولاني انتظار را

نگاهي هميشه منتظر و بي تاب يك يار

 خيره مانده به جاده اي كه كسي كه دوستش داري روزي از آن بيايد

 و شاید نیاید 

فنا شدن در ديگري ، داشتن دلي و قلبي چشم به راه

برترين حس زيباي دنيا این است

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387ساعت 1:18 قبل از ظهر  توسط حمید  | 

 

سالروز تولد تو روز شکفتن تمام گلهای امید در دلهای سرد و ساکت  است 

وقتی تو متولد شدی تمام مادران به احترامت لبخند زدند و همه نگاه ها

 با دیدن گل رویت مات ماندند  وقتی تو متولد شدی مهربانی

 سر به زیر انداخت و و تمام خوبیهای عالم یک جا جمع شدند

آری وقتی متولد شدی سرو دستت را گرفت وگل رز از خنده ات جان گرفت

و اکنون ای سراپا همه خوبی در سالگرد تولد تو من  به همه گلها خواهم

گفت که دیگر بهایی ندارند  چون تو روئیدی ای بهترین  من

=-=-=-=-=-=-=

راستشو بخوای باید بگم توو دلم مونده از اینکه

 روز تولدت رو در اینجا هم بهت تبریک نگفتم

اونقدر غرق نوشتن توی دفتر مشترکمون شدم که

از اینجا به نوعی کوچ کردم

اما خوب این واقعه اونقدر برام ارزشمنده

که با اینکه ۲ ماه از اون گذشته دوست دارم

یه یاد آوری کنم و از همینجا هم تولد تو بهترین رو تبریک بگم

بهترینم ، عزیزترینم

با اینکه ازم دوری

اما تولدت مبارک

 

مهای عزیز تولدت مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط حمید  | 

 

أشتاق لأحبتی فأود أن یکونوا معی لک کل حبی أحبک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط حمید 

اذا کان الورد جذاب

انتی من الورد احلی

 

اذا کان العمر غالی

انتی من العمر اغلی

 

اذا کان القمر غالی

مکانک بل قلب اغلی

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 تیر1387ساعت 5:5 بعد از ظهر  توسط حمید 

 

تنها بودن یه کابوس شومه عزیزم  

کار دل نباشی تمومه عزیزم

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 2:56 قبل از ظهر  توسط حمید 

أحبكِ جداً وأعرف أن الطريق إلیک طویل

 
أعرف انكِ الحبيب وليس لدي بديل
 
 
في الحبيب ماذا تقول؟؟
 
 
أحبك جداً... أحبك
 
 
وأعرف أني أعيش بمنفى وأنتِ بمنفى
 
 
و بيني وبينك ريح وغيم وبرق ورعد وثلج ونار
 
 
ويسعدني أن افجرو  نفسي لأجلكِ ايها الغالي
 
 
ولو خيروني لكررت حبكِ للمرة الثانية
 
 
يا من غزلت قميصك من ورقات الشجر
 
 
أيا من حميتك بالصبر من قطرات المطر
 
 
أحبكِ جداً ... أحبك
 
 
و أعرف أني أسافر في بحر عينيكِ دون يقين
 
 
وأترك عقلي ورائي وأركض .. أركض خلف جنوني
 
 
يا من يمسك القلب بين يديه
 
 
سألتك بالله لا تتركني .. لا تتركني
سألتك بالله لا تتركني .. لا تتركني
سألتك بالله لا تتركني .. لا تتركني
 
 
فما أكون أنا إذا لم تكون
 
 
أحبك جداً وجداً وجدا
أحبك جداً
 
 
وهل يستطيع المتيم بالعشق أن يستقيلا
 
 
وما همني إن خرجت من الحب حيا
 
 
وما همني أن خرجت قتيلا
 
 
 
أحبك جداً وجداً وجدا
أحبك جداً  

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط حمید  |